تبليغاتX
پنجره‏های نیمه‏باز
 

مدتی این مثنوی تأخیر شد......

      مدتی است که به خاطر آغاز برخی مشغله‌ها فرصت به روز کردن وبلاگ را نیافته‏ام و حتی فرصت آنلاین شدن و چک کردن ایمیل و خواندن وبلاگ دوستان هم کمتر دست داد. از دوستانی که جویای احوال بوده و هستند سپاس دارم . سعی می‏کنم  از هفته‏های آینده مجددا به روند سابق برگردم.

    پست قبلی درباره منزوی خیلی بحث و نظر دوستان را در پی نداشت و مورد استقبال چندانی واقع نشد. انتظار اظهارنظرهای بیشتری داشتم . این مطلب دست کم دو بخش دیگر هم داشت که احتمال دارد از آوردن آن صرف نظر کنم یا به اجمال از آن بگذرم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط حسین‏علی رحیمی در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 17:12 |

       در پست قبلی دربارة درون مایة اشعار منزوی سخن به میان آمد. در این پست دربارة اشعاري که بازتاب جهان‏بيني منزوي است صحبت می‏کنم، گفتم که  در خيلي جاها رنگ و بوي اومانيستي سخنان منزوی با حال و هواي عقيدتی و مذهبي غزلسرايان ديگر هم‏عصرش تباين و گاه تعارض دارد. البته جهان‏بینی منزوی را باید در همة اشعارش دید و چنان که خواهیم دید تاثیر آن را می‏توان در اشعار عاشقانه یا اشعار سیاسی اجتماعی وی نیز مشاهده کرد و در هر شعری از شاعر میتوان رگه‏هایی از مضامین مختلف را دید به هر حال من در این بخش تنها به آوردن چند شعر از منزوی اکتفا می‏کنم:

 

 

نه فرشته‏ام نه شیطان کیم و چیم؟ همینم!

نه ز بادم و نه آتش که نوادة زمینم

منم و چراغ خردی که بمیرد از نسیمی

نه سپیده‏دم به دستم نه ستاره بر جبینم

منم و ردای تنگی که به جز « من»اش نگنجد

نه فلک بر آستانم نه خدا در آستینم

نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق

سیه و سپیدم: ابلق، که به نیک و بد عجینم

...                        از مجموعة با عشق در حوالی فاجعه ،ص6-125

       

و در شعری دیگر:

 

بر مرکبی که عمر است یک تاختن سوارم

وآنگاه زیر سمّش خاک رهم غبارم

خواهم که از نهادش بیرون کشم دماری

زان پیش کز نهادم بیرون کشد دمارم

در «سدره» دل چه بندم؟ «طوبی» چرا پسندم؟

تا جذبه‏ای‏ست از مهر با تاک و کوکنارم

از دوزخم مترسان وقتی شکفته صد باغ

از صد بهشت خوشتر در هر گل از بهارم

تا عشق می‏گشاید با ناخن بلندش

ای غم هرآنچه خواهی بفکن گره به کارم

بر خاک یا که در خاک دل با فرشته‏ام نیست

تا دوست بر زمین است با آسمان چه کارم؟

در دست کیست دنیا؟ از من مپرس باری

کز فرط دوستداری از خود خبر ندارم

در دست کیست دنیا؟ انگار من! که باشد

ساغر در اختیارم بستر در انتظارم

           از مجموعة با عشق در حوالی فاجعه ،ص8-127

 

 

و در شعر زیر بیشتر در قسمت دوم و سوم شعر:

 

کسی از آنسوی ظلمت مرا صدا می‏کرد

که بادبادک خورشید را هوا می‏کرد

به شکل کودکی من کسی که با یک برگ

به قدر صد چمن غرقِ گل صفا می‏کرد

کسی ـ سبک‏تر از اندیشه‏ای ـ که چون می‏رفت

به جای گام زدن در هوا شنا می‏کرد

کسی که دفتر عمر مرا به هم می‏ریخت

و برگ‏های نشان خورده را جدا می‏کرد

طلوع‏های مرا و غروب‏های مرا

در اینسوی آنسوی تقویم جابه‏جا می‏کرد

      *

دلم به وسوسه‏اش رفته بود و تجربه‏ام

در آستانة تردید پابه‏پا می‏کرد

مگر نه کودکی‏ام راهکوب پیری بود

که ز ابتدای سفر مشق انتها می‏کرد؟

کسی نگفت نسیم از تبار توفانست

وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می‏کرد؟

بهار نیز که با خون گل وضو می‏ساخت

هم از نخست به پاییز اقتدا می‏کرد

       *

«که می‏گرفت» ؟ رها کن صفای صلح کسی

که آهوان گرفتار را رها می‏کرد

ترا به کینه چه دینی‏ست؟ کاش می‏آمد

کسی که دین جهان را به عشق ادا می‏کرد

عصا که مار شد اعجاز بود کاش امّا

کسی به معجزه‏ای مار را عصا می‏کرد

                            از مجموعة  از کهربا و کافور

 

                     

و سرانجام این شعر که به گمان من مانیفست فکری منزوی است:

 

نشان به نام خود ابلیس زد جبین مرا

ز کبریای خود آکند آستین مرا

نخست پنجه به خون خدا زد و آنگاه

به پنج کفر رقم زد اصول دین مرا

برای آنکه از ایمان به من خلل نرسد

به شک سپرد سر رشتة یقین مرا

به بوی آنکه کند غیرت بهشتش ،  داد

غرابتی ز گنه دوزخ زمین مرا

نخست بر دل حورا نهاد داغ از زن

سپس به باده ز کوثر ستاند کین مرا

نهاد آینة دانشم به پیش و نمود

به من چنان که منم نقش راستین مرا

نچیده مانده و پوسیده بود میوة عشق

نمی‏گرفت به هنگام اگر کمین مرا

نگاه را به من آموخت تا به گستاخی

به آفتاب برد چشم ذره‏بین مرا

بدل به صاعقه‏ای کرد و زد به خرمن شب

چراغ طینت او طبع خوشه‏چین مرا

به استعارة عصیانم آفرینش داد

همانکه سجده نمی‏کرد آفرین مرا

گلوی من شد و از خاک نعره‏ای بر کرد

که آسمان همه شد طنطنه طنین مرا

        *

به نام نامی انسان فروکشید آنگاه

از آسمان به زمین ربّ‏العالمین مرا

 

 

                  از مجموعة  از کهربا و کافور

+ نوشته شده توسط حسین‏علی رحیمی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:4 |

 

 

 

اين روزها سالروز مرگ غزلسراي بزرگ معاصر حسين منزوي است شاعري که قدرش را چنان که بايد نشناختند و بر صدرش چنان که شايد ننشاندند. به گمان من حسين منزوي بزرگترين و تواناترين غزلسراي معاصر در عرصة غزل نو بود اگرچه محبوبيت و شهرت کساني چون بهمني، قيصر امين‏پور، حسن حسيني و... را نيافت اما در شاعري بزرگتر از همة همگنانش بود. دربارة توانايي منزوي در ترکيب‏سازي ، سرودن در وزن‏هاي دشوار و گاه جديد، تصويرهاي نو و ... زياد گفته‏اند. دوست داشتم دربارة دنياي فکري حسين منزوي و درون ماية اشعارش چيزي بنويسم. منزوي به گمان من شهري است با سه شاهراه که به همة خانه‏ها و راه‏هاي اين شهر راه دارد:

1 _ اشعاري که بازتاب جهان‏بيني منزوي است و در خيلي جاها رنگ و بوي اومانيستي آن با حال و هواي عقيدتی و مذهبي غزلسرايان ديگر هم‏عصرش تباين و گاه تعارض دارد.

2_ اشعار تند سياسي-اجتماعي که هم در مجموعه‏هاي منتشر شده در سالهاي پس از 1357 و هم پيش از آن ديده مي‏شود.

3_ عاشقانه‏هاي منزوي با نگاه خاص او به عشق و مقوله‏هاي آن که او را از بسياري غزلسرايان معاصرش ممتاز کرده که آن هم  متاثر از نگاه اومانيستي او به جهان است.

به گمان من يکی از مهمترين دلايل گمنام ماندنش در مقايسه با اقران را بايد در همين مسائل جست‏وجو کرد.

قصد دارم در پست‏هاي بعدي به هرکدام از اين مقوله‏ها با تفصيل بيشتري بپردازم اميدوارم که از نظرات انتقادي دوستان بهره ببرم. و مي‏خواهم از شعرهاي نو ايشان در اين کار بيشتر بهره ببرم که در ميان شعردوستان کمتر شناخته شده و تحت‏الشعاع غزل‏هاي زيبايش قرار گرفته است. اينجا به مناسبت سالروز مرگش شعري را می آورم که بي‏تناسب با موضوع نيست و به نوعي از مرگ‏آگاهي شاعر که يکي از ويژگي‏هاي شاعران معاصر است حکايت دارد:

  

               

 

         سينکوپ!       *

مي‏ايستي که بايستاني‏ام؟

نارفيق!

در نيمراهم مي‏نهي که

                           بتنهايي‏ام؟

جوابم مي‏کني که

آخرين سئوالم را

                     نديده

                             گرفته باشي؟

آه که چقدر بد است

به اين خوبي تمام کردن کسي که

قرار بوده، هنوزها، تمام نشود

چرا تقلّب مي‏کني قلب من؟

چرا بي‏قرار  قرارهايت مي‏شوي؟

مگر بنا نبود،

       فلسفه بخوانيم؟

            تاريخ برانيم؟

                        شعر بشورانيم؟

حالا چه شده است که ناگهان...

و چه ناگهان نابه‏هنگامي!

که من کفش‏هاي توقفم را

                                    هنوز

                                 سفارش نداده‏ام و

تو مي‏گويي: تمام!

                  تا ناتمام بگذاري

مگر نمي‏دانستي؟

مگر نشانت نداده‏ام،

                       راههاي نرفته‏ام را؟

مگر برايت نخوانده ‏بودم،

                         شعرهاي نگفته‏ام را؟    

از مجموعة  به همين سادگی ؛ بندر عباس : انتشارات چی چی کا؛ 1379

*   رسم الخط، مصراع‏بندی‏ها و علايم نگارشی را عيناً براساس متن چاپی کتاب آورده‏ام.

 

+ نوشته شده توسط حسین‏علی رحیمی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:57 |

چند روز پیش شعری از حمید رضا شکارسری را در وبلاگش خواندم:

 

هرگز تصادف نکرديم

تو در خيابان های ديگر مشغول تصادف بودی

و اين آخرين مدل من کم کم از زرق و برق می افتاد

نمی دانم چرا فکر می کنم

يکی از همين روزها

اين لکـَنته با تو شاخ به شاخ می‏شود

و بر ماشين تو مثل هميشه

خال هم نمی‏افتد ...

 

 

به یاد یک پیامک افتادم که پیش‏تر خوانده بودم. شاید آقای شکارسری هم قبل از سرودن شعر این پیامک را دیده باشد. ممکن هم هست کسی این شعر را خوانده و بعد آن پیامک را نوشته. شاید هم این دو هیچ ربطی به هم ندارند. به هر حال متن پیامک:

   "بوسه یگانه تصادفیه که پلیس نداره و آغوش تنها پارکینگیه که جریمه نداره. بریم پارکینگ تصادف کنیم؟"

 حالا با توجه به این پیامک شعر را یکبار دیگر بخوانید و معنی کنید.

.

.

.

.

و این یعنی استفاده از  روابط بینامتنی (intertextual) برای تفسیر یک متن.

 

 

+ نوشته شده توسط حسین‏علی رحیمی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 9:23 |
 

   

 

شعری را دوست عزیزم دکتر علی رضا .... پیر سوارانی از سروده های دکتر ترکی در نظرات وبلاگ نوشته که حیفم آمد اینجا نیاورم. خیلی خوب و عمیق سروده. کسانی که در سالهای اخیر قیصر را دیده و از حالش خبر داشتند این شعر راخوب درک میکنند. با سپاس از دوست خوبم  و با تقدیم احترام به شاعرش:

 

"فکر کنم شعر بی نظیر دکتر محمدرضاترکی در باب قیصر زبان حال همه ماست:
در برگریز درد لگدکوب می شوی
سروی ولی تکیده تر از چوب می شوی
با گیسوان سربی و آن چهره صبور
داری شبیه حضرت ایوب میشوی
قیصر نبود آنکه برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب میشوی
لبخند از لبان تو پرپر نمی شود
از موج درد گر چه پرآشوب می شوی
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه محبوب می شوی
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده‏ام به خدا خوب می شوی"

 

 

+ نوشته شده توسط حسین‏علی رحیمی در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 9:35 |

 

 

 

این روزها که می‏گذرد شادم .........

.

.

.

.

شادم که می‏گذرد این روزها.     (قیصر امین‏پور)

 

 

 

یک ماهی هست که چیزی ننوشته‏ام و به‏قولی به‏روز نشده‏ام (شاید هیچ وقت به‏روز نبوده‏ام ربطی به ماه گذشته ندارد) ؛ دست و دلم به نوشتن نمی‏رفت. مشغله‏های دید وبازدید نوروزی هم بی‏تأثیر نبود. در این میان بیشتر شرمندة لطف دوستانی هستم که با پیامک‏ها و ایمیل‏های خود ابراز لطف فرمودند و احتمالاً در ترافیک نوروزی پیامک تبریک سال نو برای بعضی از این دوستان به مقصد نرسید. به هر تقدیر امیدوارم سال جدید، سال موفقیت‏های بزرگ و دست یافتن به آرزوهای هر چند دور از دسترس برای عزیزان باشد.

امروز در نخستین مطلبی که در سال جدید می‏نویسم دوست دارم از میان رفتگان سال 86 از شاعر محبوب دکتر قیصر امین‏پور یاد کنم که از خوشبختی‏هایم در زندگی افتخار شاگردی در محضر ایشان در دورة کارشناسی بود.

به گمان من قیصر امین‏پور اگرچه بزرگترین شاعر روزگارمان نبود ولی از محبوب‏ترین ایشان بود. برجسته‏ترین خصوصیت او که در ذهن من نقش بسته همین دوست داشتنی بودنش و محبوب همگان بودن اوست. در جمع کسانی که برایش اشک می‏ریختند هر کسی را می‏توانستی ببینی، با هر رنگ و لباسی و با هر عقیده و مرامی؛ شاعر ، دانشجو، استاد، هنرمند، سیاسی، دولتمرد، خودی و غیر خودی. و جالب‏تر آن که همه هم دوستش داشتند. بگذریم از این که خیلی‏ها هم می‏خواستند با محبوبیت او برای خود آبرویی بخرند. در میان همه عزیزانی که سال 86 پروازشان داد، قیصر رنگ و بوی دیگری داشت.

او نام و نشان عشق را می‏دانست

                  تفسیر نهان عشق را می‏دانست

در کوچة آفتاب مانند نسیم

                دستور زبان عشق را می‏دانست

                ( رباعی از امید نقوی عزیز)

 

 

+ نوشته شده توسط حسین‏علی رحیمی در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 10:38 |

 

     هر آن کاو ز دانش برد توشه‏ای    جهانی‏ست بنشسته در گوشه‏ای

 

جمعه گذشته (10/12/86) مراسم رونمایی کتابهای تازة استاد شفیعی کدکنی به همت انتشارات سخن برگزار شد. محفلی خوب و  به‏خاطرماندنی بود که کمتر مانندش دیده می‏شود مجمعی از برجسته ترین استادان فرهنگ و ادب.

از جمله میهمانان سرشناسی که حضور داشتند  دکتر شفیعی کدکنی، استاد ایرج افشار،  دکتر حسن انوری ، دکتر مهدی محقق، دکتر الهی قمشه‏ای، دکتر باستانی پاریزی، دکتر فتح‏الله مجتبایی، دکتر جعفر یاحقی، دکتر علی‏اشرف صادقی، دکتر احسان نراقی، دکتر محمود عابدی ، استاد شهرام ناظری و ... بودند. (و  بزرگان دیگری که الآن در خاطرم نیستند.)

دکتر مجدالدین کیوانی هم که ترجمه‏اش با عنوان صهبای خرد کتاب سال شد در این جلسه سخنرانی داشتند. اما سخنان دکتر جعفر یاحقی و تجلیل بی‏مثال ایشان از استاد شفیعی کدکنی حدیث دیگری دارد. دکتر یاحقی در آغاز سخن گفت : این اولین بار است که این تعداد از استادان برجسته را در یک جا می‏بینم.وی که چند بار دکتر شفیعی را "دوست" و بیشتر "استادم" خطاب می‏کرد، گفت : استاد، شما رنسانسی در تصحیح متون ایجاد کردید... استاد، متدولوژی کار خود رامنتشر کنید تا مورد استفادة همه قرار بگیرد... در کار استاد  نگاه به نسخه‏بدل متحول شده ... و ...

صلابت کلام، تجلیل شایسته، و احساسی که در بیان دکتر یاحقی بود چنان حاضران را به وجد  آورد که کف زدن حضار  سخن ایشان را قطع کرد و چند دقیقه‏ای ادامه داشت و البته با کلام دکتر یاحقی پایان یافت. چه خطیب توانایی است دکتر یاحقی و چقدر خوب حق خراسانی بودن را ادا کرد و البته این تمجیدها اگر درباره هر کس دیگری بود شاید اغراق‏آمیز می‏نمود. تا حالا دکتر یاحقی را ندیده بودم ولی به هر حال « به دیدن فزون آمد از آگهی ». نمی‏دانم جمعیت بیشتر برای استاد دکتر شفیعی کف می‏زدند یا برای یاحقی یا برای کلام وزینی که مخاطبان را مسحور کرده بود . به هر حال دکتر شفیعی هم که «جهانی بود بنشسته در گوشه‏ای» (  البته در کنارش هم جمال میر صادقی  نشسته بود) و معمولا به تعریف و تمجیدها اهمیتی چندان نمی‏دهند این بار چنان از اظهارات این استاد خراسانی به وجد آمدند که از چهره‏شان و لبخند رضایتی که داشتند قابل دریافت بود.

 

                    استاد شفیعی و استاد ایرج افشار

 

 

بعد از سخنان ایشان مجری از دکتر شفیعی ـ که در این گونه مراسم سخنرانی نمی‏کنند ـ خواست که دست کم  از جایشان قیام کنند تا حاضرانی که شاید ایشان را نمی‏شناسند ببینندشان. و البته استاد شفیعی همچنان جهانی بود بنشسته در گوشه‏ای.

 

در بخشی از مراسم هم مجری از استاد شهرام ناظری که سال گذشته نشان شوالیه را از آکادمی فرانسه دریافت کرد خواست به روی صحنه بیاید و ایشان هم بر روی صحنه از حاضران که تشویقش می‏کردند تشکر نمود.

   

             

              استاد شهرام ناظری

              

 

اگرچه امسال دکتر حسن انوری ارمغان جدیدی از مجموعة فرهنگ‏های سخن نداشتند ( فرهنگ مشاهیر سخن که قرار بود در سه جلد منتشر شود به سال آینده موکول شد.) اما مجری برنامه تقارن مراسم امروز را با روز تولد استاد انوری اعلام کرد که مورد تشویق حاضران قرار گرفت و ایشان نیز به میهمانان ابراز احترام نمود. (استاد تولدتان مبارک)

                   

                                استاد دکتر حسن انوری

 

 

بعد از مراسم هم احوال‏پرسی‏ها و عکس‏های یادگاری و.....  تا سال آینده

 

 

 

                    دکتر الهی قمشه ای و دخترم غزل

 

 

 

 

 

 

                              غزل و استاد باستانی پاریزی

+ نوشته شده توسط حسین‏علی رحیمی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 14:25 |
 

 

ظاهراً برای افشین

 

        دوست خوبم افشین یکی دوبار خواسته از شعرهای گذشته چیزی بیاورم. البته دوستان می‏دانند من کم مرتکب شعر می‏شوم

       اما افشین خان، یادم نمی‏آید شعری برای میرزا. گمانم منظورتان همان باشد که در دانشگاه گیلان خواندم. تا جایی که یادم هست آن زمان (آذر ماه 1370) قبل از خواندن شعر به مناسبت سالگرد کشته شدن  میرزا  از او یادی کردم نه اینکه شعری برای او باشد . راستش دیگر خیلی از چیزهایی را که آن وقت شعر می‏شمردم حالا شعر نمی‏دانم و با استانداردهایی که امروز می‏شناسم شعر را جور دیگری تعریف می‏کنم ولی برای تجدید خاطره بخش‏هایی از آن را می‏آورم:

 

غروبی زرد با دل راز می‏گفتم

که دیدم یک پرستو بی صدا افتاده در ایوان

پرستو از چه تنهایی؟

مگر یاران تو را هم مثل من اینجا رها کردند و کوچیدند

و جای خالی‏ات را در کنار خود نمی‏بینند؟

****

پرستو زندگی دریاست

دریایی که هر موجش

صدای قایقی را بر سکوت صخره می‏کوبد

و مردم جاشوان کشتی عمرند.

پرستو، هیچ می‏دانی که در یک گوشه از اعماق این دریا

میان یک صدف،  تک گوهری رخشنده در خواب است؟

پرستو سرّ حیرانی من آنجاست، باید در تمام موج ماهی شد

و من تا ساحل دریا سفر کردم

وبر هر موج سرگردان که شاید گوهرم را زیر سر دارد-

نظر کردم

اگرچه خوب میدانم

     چگونه خویش را بر پهنه‏های موج باید زد

دریغا، رخت‏کندن را نمی‏دانم

 پرستو اندکی پرواز کن من کوچ کردن را نمی‏دانم ...

 

البته می‏دانی بعد از آن سالها کم کوچ نکرده‏ام؛ از رشت به ایلام و بعد تهران، از اتاق عمل به ادبیات ، از آرمان‏گرایی به مصلحت‏بینی و از خیلی چیزهای دیگر... به خیلی...

 دامنة جغرافیایی کوچ شما البته بیشتر بود تا هندوستان هم رسید. راستش آن روزها (چیزی حدود بیست سال پیش) در حال و هوای دیگری بودم این بیت را زیاد زمزمه می‏کردم:

      حسرت  نبرم به خواب آن مرداب 

      کآرام درون دشت شب خفته‏‏ست

اما امروز که رهنورد این سفر در چهارمین دهة عمر هستم و سواد شهر چهل‏سالگی را از فاصله‏ای نه چندان دور می‏بینم این بیت حسین منزوی خیلی همراهی‏ام می‏کند:

 

         جز همین دربه‏درِ دشت و صحاری بودن

         ما به جایی نرسیدیم زجاری بودن

 

این پست خیلی طولانی شد. دست خودم نبود. نمی‏دانم حوصله می‏کنید تا  آخر بخوانید یا نه ولی نخواندید هم قطعا چیزی از دست نداده‏اید

 

+ نوشته شده توسط حسین‏علی رحیمی در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 13:39 |

 

با طرح مطلبی از واصف باختری مدتی است که نوشته‏هایم به این مطلب اختصاص پیدا کرده. قصد ادامه این بحث را نداشتم اما بعضی اظهارنظرهای دوستان ـ حضوری یا در وبلاگ ـ باعث ادامه این بحث شد که در این مطلب (یا به قول وبلاگی‏ها "پست") به پایانش می‏برم.

نظر برخی دوستان حکایت از آن داشت که فضای زمانی و مکانی شاعر را در هنگام سرودن شعر در نظر نگرفته‏اند. برای نمونه مطرح شده بود که در غزل کوهسار غمگین قافیه بیت پنجم (عاصیانه) قافیه خوبی نبوده است. اتفاقا نظر من عکس این مسئله است در این شعر با فضای خاص آن و محتوای شعر معلوم است که فریاد عاصیانه پاسخی به فریادهای العطش مصراع اول باید باشد که شاعر، کوهسار را از آن تهی می‏بیند.

نکته دیگر آن که دوستان عزیز بنا به تفاوت‏های اجتماعی، تاریخی و زبانی که وجود دارد ـ که نیازی به بیان آن‏ها نیست ـ نباید شعر فارسی افغانستان یا تاجیکستان را با شعر فارسی ایران مقایسه کنند و با همان معیارها به قضاوت بنشینند.

با توجه به حوادث دهه‏های اخیر افغانستان شاعران افغانستان را می‏توان به سه دسته تقسیم کرد:

1ـ مهاجرانی که در ایران بودند.

2ـ مهاجرانی که در پاکستان و دیگر کشورها بودند.

3ـ شاعرانی که تمام عمرشان یا زمان بیشتری از عمر شاعری خود را در افغانستان گذراندند. واصف باختری از این دسته است.