تبليغاتX
پنجره‏های نیمه‏باز - مانیفست فکری منزوی

       در پست قبلی دربارة درون مایة اشعار منزوی سخن به میان آمد. در این پست دربارة اشعاري که بازتاب جهان‏بيني منزوي است صحبت می‏کنم، گفتم که  در خيلي جاها رنگ و بوي اومانيستي سخنان منزوی با حال و هواي عقيدتی و مذهبي غزلسرايان ديگر هم‏عصرش تباين و گاه تعارض دارد. البته جهان‏بینی منزوی را باید در همة اشعارش دید و چنان که خواهیم دید تاثیر آن را می‏توان در اشعار عاشقانه یا اشعار سیاسی اجتماعی وی نیز مشاهده کرد و در هر شعری از شاعر میتوان رگه‏هایی از مضامین مختلف را دید به هر حال من در این بخش تنها به آوردن چند شعر از منزوی اکتفا می‏کنم:

 

 

نه فرشته‏ام نه شیطان کیم و چیم؟ همینم!

نه ز بادم و نه آتش که نوادة زمینم

منم و چراغ خردی که بمیرد از نسیمی

نه سپیده‏دم به دستم نه ستاره بر جبینم

منم و ردای تنگی که به جز « من»اش نگنجد

نه فلک بر آستانم نه خدا در آستینم

نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق

سیه و سپیدم: ابلق، که به نیک و بد عجینم

...                        از مجموعة با عشق در حوالی فاجعه ،ص6-125

       

و در شعری دیگر:

 

بر مرکبی که عمر است یک تاختن سوارم

وآنگاه زیر سمّش خاک رهم غبارم

خواهم که از نهادش بیرون کشم دماری

زان پیش کز نهادم بیرون کشد دمارم

در «سدره» دل چه بندم؟ «طوبی» چرا پسندم؟

تا جذبه‏ای‏ست از مهر با تاک و کوکنارم

از دوزخم مترسان وقتی شکفته صد باغ

از صد بهشت خوشتر در هر گل از بهارم

تا عشق می‏گشاید با ناخن بلندش

ای غم هرآنچه خواهی بفکن گره به کارم

بر خاک یا که در خاک دل با فرشته‏ام نیست

تا دوست بر زمین است با آسمان چه کارم؟

در دست کیست دنیا؟ از من مپرس باری

کز فرط دوستداری از خود خبر ندارم

در دست کیست دنیا؟ انگار من! که باشد

ساغر در اختیارم بستر در انتظارم

           از مجموعة با عشق در حوالی فاجعه ،ص8-127

 

 

و در شعر زیر بیشتر در قسمت دوم و سوم شعر:

 

کسی از آنسوی ظلمت مرا صدا می‏کرد

که بادبادک خورشید را هوا می‏کرد

به شکل کودکی من کسی که با یک برگ

به قدر صد چمن غرقِ گل صفا می‏کرد

کسی ـ سبک‏تر از اندیشه‏ای ـ که چون می‏رفت

به جای گام زدن در هوا شنا می‏کرد

کسی که دفتر عمر مرا به هم می‏ریخت

و برگ‏های نشان خورده را جدا می‏کرد

طلوع‏های مرا و غروب‏های مرا

در اینسوی آنسوی تقویم جابه‏جا می‏کرد

      *

دلم به وسوسه‏اش رفته بود و تجربه‏ام

در آستانة تردید پابه‏پا می‏کرد

مگر نه کودکی‏ام راهکوب پیری بود

که ز ابتدای سفر مشق انتها می‏کرد؟

کسی نگفت نسیم از تبار توفانست

وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا می‏کرد؟

بهار نیز که با خون گل وضو می‏ساخت

هم از نخست به پاییز اقتدا می‏کرد

       *

«که می‏گرفت» ؟ رها کن صفای صلح کسی

که آهوان گرفتار را رها می‏کرد

ترا به کینه چه دینی‏ست؟ کاش می‏آمد

کسی که دین جهان را به عشق ادا می‏کرد

عصا که مار شد اعجاز بود کاش امّا

کسی به معجزه‏ای مار را عصا می‏کرد

                            از مجموعة  از کهربا و کافور

 

                     

و سرانجام این شعر که به گمان من مانیفست فکری منزوی است:

 

نشان به نام خود ابلیس زد جبین مرا

ز کبریای خود آکند آستین مرا

نخست پنجه به خون خدا زد و آنگاه

به پنج کفر رقم زد اصول دین مرا

برای آنکه از ایمان به من خلل نرسد

به شک سپرد سر رشتة یقین مرا

به بوی آنکه کند غیرت بهشتش ،  داد

غرابتی ز گنه دوزخ زمین مرا

نخست بر دل حورا نهاد داغ از زن

سپس به باده ز کوثر ستاند کین مرا

نهاد آینة دانشم به پیش و نمود

به من چنان که منم نقش راستین مرا

نچیده مانده و پوسیده بود میوة عشق

نمی‏گرفت به هنگام اگر کمین مرا

نگاه را به من آموخت تا به گستاخی

به آفتاب برد چشم ذره‏بین مرا

بدل به صاعقه‏ای کرد و زد به خرمن شب

چراغ طینت او طبع خوشه‏چین مرا

به استعارة عصیانم آفرینش داد

همانکه سجده نمی‏کرد آفرین مرا

گلوی من شد و از خاک نعره‏ای بر کرد

که آسمان همه شد طنطنه طنین مرا

        *

به نام نامی انسان فروکشید آنگاه

از آسمان به زمین ربّ‏العالمین مرا

 

 

                  از مجموعة  از کهربا و کافور

+ نوشته شده توسط حسین‏علی رحیمی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:4 |
!-- Begin WebGozar.com Counter code --> -->